خودم

گاهگاهی می مانی از اینهمه سادگی این مردم ، نه الزاماً مردمی خاص که نه همه آدمها را می گویم، خوششان می آید از اینکه خود را به خنگی بزنند و دوست دارند متوجه نشوند، خودشان را چنان عملی به خریت می زنند که کم کم خودشان هم باورشالن می شود که قرار است نقش احمق را بازی کنند.
بعد آدمهائی پیدا می شوند که خودشان را که احمق فرض نمی کنند ، به کسی هم اجازه نمی دهند در مورد آنها اینگونه فکر کنند. خودشان را و باورهایشان را چنان دوست دارند که خدایشان را از بین همین باورها آفرینده اند و در بین همین باورها زندگی می کنند و با همه چیز اگر بر خلاف باوراهایشان باشد سر جنگ دارند.
با وجود اینکه به خودم می گویم باید همه چیز را تایپ کنم و همیشه نوت بوکم همسفرم است ، ولی هنوز وقتی روی کاغذ می نویسم حال دیگری دارم ، آدمها هیچ وقت عوض نمی شوند ، عوضی می شوند ولی عوض نمی شوند ، این مشکل ژنتیکی آدمهاست!
همیشه از خودمان می پرسیم برنامه چیست؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ و با این سئوالات برای آینده ای که نمی شناسیمش نقشه می کشیم و به طرفش می رویم بدون اینکه بدانیم به راستی به کجا می رویم و قرار است چه اتفاقی برایمان بیفتد.
بازی غریبی است این بازی زندگی !!
سلام از هوائی گرم و مرطوب ، سلام از هوائی که فکر می کردم می تواند کمکم کند تا راحتتر فکر کنم ، اما مرا تنها با غمی که همیشه با آن همخو بوده ام ، اخت تر کرد و مرا در خود فرو شکست ، اینجا مردم با ما متفاوت هستند حتی آنهائی که با ما در یک محیط بوده اند هم اینجا نگاهشان و حرفهایشان با قبلهائی که می شناختمشان فرق می کند و من تنها در این محیط با حسرتی دیرین همخوتر شدم ، زندگی همه اش همین است.
اگر حال مرا خواسته باشید خیس و خسته و منتطرم.
والسلام
مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
اگر حال مرا خواسته باشید ، از یک مرد هوسران ، هرزه و فاسد الاخلاق چه توقعی دارد ، مانند گرگان گرسنه منتظر دیدن طعمه هائی هستم که خوش اندام باشند ، خوشگل باشند ، لوند باشند و در عین حال خوب حال بدهند ، دنبال هوسرانی و خوشگذرانی و پیدا کردن تکه های جدید ، اوف نمی دونی چه حالی می ده ، ولی یک قسمتش خوب نیست اونم اینه که آدم لو بره و یکی یهو بکوبه تو برجک آدم و خوب آدم دلش می خواد کسی نفهمه.
اگر حال مرا خواسته باشید دلم می خواهد با سر بروم توی دیوار بتونی شاید یه کمی حالم جا بیاید. خلاصه اینکه بدرود
پنجم مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
اگر حال مرا خواسته باشید ، حالم خراب است ، خراب این اوضاع و احوال ، دلم هوای پارک ملت و پارک دانشجوی تهران را کرده است، همان هدفون خریدنها را، نمی دانم حالم آنقدر خراب است که از خودم بدم می آید، دلم می خواهد همه چیز خوب باشد ولی احساس می کنم نیست، امروز گل زرد خریده بودی ، گل زرد معنی نفرت می دهد ، نمی دانم چرا دیدنشان بدجوری دلم را به همر ریخت ، هر چند می دانم از رنگ زرد خوشت می آید.
امروز دلم هوای بچگی کرده بود ، بغضم گرفته بود دلم می خواست گریه کنم اما مجالی نداشتم، آمدم دسته چکم را از خانه بردارم دلم نیامد ننویسم، اما دلم خالی نشد ، بیشتر درد گرفته انگار یک چیزی از درون مرا در خود می فشارد و می خواهد از درون بترکاند و منفجر کند. صدای تراش آهن می آید انگاری دارند مرا تکه تکه می کنند. بدجوری گر گرفته ام. کاش می توانستم خودم را پاره پاره کنم. نمی دانم گرگها می توانند ؟
خلاصه حال مرا اگر خواسته باشی خراب است، امیدوارم برای تو حداقل آسمان امروز آفتابی باشد.
بدرود
سوم مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
سلام،
اگر حال مرا خواسته باشید به لطف عنایت گاه به گاه شما بد نیستم ، هرچند مرا دلی است که این روزها از آشفتگی آرام و قرار ندارد و نمی داند افسون این عشق با او چه خواهد کرد. هر چند می خواهد دل قوی دارد ، لیک از سرانجام فرجام خویش در هراس است. نمی داند دست تقدیر بر صفحه روزگارش چه نقش بسته است.
هرچه بیشتر زمان می گذرد بیشتر به این اعتقاد می رسم که همه چیز از قبل نوشته شده است و ما بازیگرانی بیش نیستیم. امیدوارم این نقش همان باشد که دل می طلبد.
بدرود
دوم مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
سلام،
اینبار حال مرانخواهید تا از خودم برایتان نگویم، بیائید اینبار از چیزهائی بگوئیم که می خواهیم ولی مجالشان را نداشته ایم، باشد یک ، دو ، سه شروع کنیم.
...
به به چه سکوتی آدم بهتش می برد و نمی داند چه اتفاقی افتاده است، دیگر فقط همدیگر را نگاه می کنیم ، انگار ما آدمها را گذاشته اند برای دکوری!
اگر حال مرا خواسته باشید ، اینجا همه چیز خوب است ملالی نیست جز خاطری که آشفته نبودنهای گاه به گاه شماست.
بدرود تا نامه ای دیگر
بیست و ششم تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
اگر حال مرا خواسته باشید ، بدجوری گرفته است، می دانم تمامش تقصیر خودم است تمام اتفاقاتی که می توانست حال مرا خوب کند و من به خاطر بی عرضه بودنهایم نتوانسته ام از آنها استفاده کنم، این هم بازی تقدیر است ، می خواهم تمام توانم را جمع کنم تا روز دوشنبه بتوانم یکبار هم که شده به نتیجه برسم، نمی دانم می تواننم یا خیر ، خیلی دلم می خواهد خیلی ، آنقدر که حتی در تمام لحظات عمرم یادم نمی آید دلم چیزی را اینقدر خواسته باشد.
بدجوری خسته شده ام، بدجوری تحت فشارم ، فکر کنم آخرین باری که درست خوابیده ام را یادم نیست، آنقدر حالم بد است که حتی بوی گلهای شب بو را هم نفهیمده ام.
خرم همین ، تمام و کمال معنی اش این است که خیلی خرم ، دلم می خواهد این را داد بزنم و همه بدانند که خیلی عوضی هستم و خرم.
بدرود تا اعلام خریتی دیگر
یکم مردادماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
سلام،
اگر حال دلتنگی های مرا خواسته باشی اندوهی تمام وجودم را در خود فرو برده است، اندوهی که نمی شناسمش، اندوهی که اولین باری است که با تمام اجزا بدنم آن را به درک نشسته ام، اندوهی که تمام وجودم را در خود فرو برده است و مرا مرتب با ندائی از درون فرا می خواند، ندائی که نمی شناسمش ، می ترساندم این ندا، هر چند نمی فهمم چه می گوید و برایم تنها ترانه ای مبهم است اما می ترساندم.
یادم می آید ان وقتها ، ان وقتهائی که کودکی بیش نبودم مرا داد و فریادهای گاه به گاه پدر می ترساند ، نه اینکه او خوئی بد داشته باشد نه ، اما نمی دانم به هر روی داد و فریاد بر می آورد و این مرا می ترساند ، به هیچ روبربایستی بگویم منتظر بودم که مرا نیز بزند ، هر چند گاه به گاه به خاطر شیطنت هایم مورد این نوازش قرار می گرفتم، همیشه می دویدم می رفتم پشت سر مادربزرگم پنهان می شدم، اما اکنون او را که می بینم از درون فشرده می شوم ، می بینمش که نمی تواند حرکتی داشته باشد اما فرزندانش در حد وسعشان دور او می گردند و هر چه می توانند برایش می کنند از خودم می پرسم من به این سن می رسم ؟ اگر برسم کسی مرا دوست خواهد داشت ؟
می بینی این روزها ذهنم می پرد و آرام و قرار ندارد.
بدرود
سی ام تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
( اینترنت وصل شده و من نامه های قبلی را سعی می کنم مرتب کنم و آپ کنم )
سلام،
اگر حال مرا خواسته باشید اوضاع خراب است ، من متهم هستم، متهم به دروغگوئی، متهم به تهمت زدن به بوی کاهگل، متهم به بد گفتن از بوی گل شب بو و من متهم هستم همین.
اگر این روزها متهم باشی برای تمام کاکردهایت کفایت می کند و باید بازگو کنی آنچه را نمی فهمی و همین تو را بس خواهد بود. از خفه شدن خسته شدم.
بدرود
بیست و چهارم تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی